جادوگر قرن Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
تاریخ : چهارشنبه 26 تیر ماه سال 1387
عید پاک !

لحظه ای سکوت به احترام پدرم

که خون در دلش جوشید و لرزید و بر روحش چکید اما خم نشد

چون کوه اتشفشان رنجش گداخت اما فرو نریخت...

 

یک لحظه سکوت به احترام لبخندت و به احترام خون پایمال شده ات که به بهای پشیزی فروخته شد!!!

لحظه ای سکوت به احترام تو که پا به پای من می جنگی با سرنوشتی که با عشق شروعش کردی  و با داغ تمامش کردند!!!

ودستهای کوتاه تو و من! ...

 

لحظه ای سکوت به احترام مادرم وشعر باگذشتش که امروز بهترین بهانه است برای هدیه دادنش به تو:

 

امیر عشق بود آنکه

 نگاهش میدرخشید از زلالی

لبش بارغزل بود و دو چشمش

به اندک حزن و شادی

                                   بود جاری

بزد اتش خلق آن پرستوی مهاجر

که آن یکساله داماد

                          رفت تا عرش الهی

طلب کن چشم حق بینتا بگیریم عبرت

ازین عمر کوتاه

که شاید ساعتی دیگررسد

                         نوبت به دیدار الهی

زخود بینی به جز حسرت نمی ماند وقت رفتن

عجل کن در حسابت

            کین اجل ناگه زند

                                   بانگ جدایی

 

تاریخ : یکشنبه 23 تیر ماه سال 1387
آرزوها

ده بار نوشتم و پاک کردم... بی فایده است!

(...)
(...) و هر روز با خودم تکرار میکنم

عبور باید کرد


عبور باید کرد


وهمنورد افق های دور باید شد...


و تنها فقط عبور میکنم


باید پارو نزد واداد باید دل رو به دریا داد

خودش میبردت هرجا دلش خواست

به هر جا برد بدون ساحل همونجاست ...


این پارو نزدن از خستگیه؟ یا از ناچاری؟... چه فرقی می کنه؟


خیلی وقته که حتی فرصت چند خط نوشتن هم پیدا نکردم


حرفها خیلی زیادند اما مثل همیشه تکراره و ...


دیروز توی روزنامه خوندم یه پسر چهارده ساله فقیر (...)

اما ...

باز هم گفتم اما!؟


جای تو خالیه که گله کنی و بگی دوباره گفتی اما...

امیرم!


تمام اماهای من خشکیده و به جای تمام اماهای خشکیده و (...)


بگذریم...


شب آرزوهای امسال هم امد و بی تو رفت ...مثل روز تولدت مثل روز زن مثل همه روزهای دیگه!


بی تو؟؟؟ شاید هم بودی! نمی دونم!


پارسال همه آرزوهامو روی کاغذ نوشتم و گذاشتم جلوی چشمات


ده خط بود و از همه چیز و همه کس و همه جا بود ... چه آرزوهای بزرگی!!!!! داشتم


بهت گفتم تو هم آرزوهاتو بنویس و تو هم نوشتی


آرزوی تو فقط یک خط بود:



" رضایت مینا از من در همه حال تا آخر عمر"



آره عزیزم


هم تو به آرزوت رسیدی هم من!!!


نمیدونستیم تا اخر عمری که نوشتی هشت ماه بعد بود فقط هشت ماه


اما به آرزوت رسیدی


منم به آرزوهایی که نوشته بودم رسیدم اما دریغ!


افسوس! دریغ ! واژه هایی که انگار شکل من شده اند


یا نه ! من شکل اونها شدم ...


شب آرزوهای امسال دوباره کاغذ گذاشتم جلوی چشمام و خواستم شروع کنم به نوشتن

هیچی نبود!


اخه آرزوهام دیگه برآورده شدنی نیستند... مثه تو یک خط نوشتم هر چند که برای نوشتن و گفتن همین یک خط هم خیلی دیر شده:



" رضایت امیر از من در همه حال تا اخر عمر"


(...)

تاریخ : شنبه 15 تیر ماه سال 1387
پروازدر دود!

اگر رنگ آتشین عشق را نمی شناختم  با تو آتش گرفتم!

اگر رنگ صورتی احساس لطیف دوست داشتن را نمی شناختم- با تو از بر شدم

اگر رنگ سبز گذشت را نمی شناختم - با تو سبز شدم و شکفتم!

و...

اگر رنگ سیاه ماتم و مصیبت را ندیده بودم هرگز! بی تو سیاه پوش شدم...

به پرواز شک کردم و بی تو در دود حریق جنگل سوخته  پرواز کردم

مثل ققنوس سوختم و آغاز کردم...

 

به پرواز
شک کرده بودم

 

به هنگامی که شانه‌هایم

                         از وبال ِ بال

                                      خمیده بود،

 

و در پاک‌بازی معصومانه‌ی گرگ و میش

شب‌کور ِ گرسنه‌چشم ِ حریص

بال می‌زد.

 

به پرواز
شک کرده بودم من.

 

 

سحرگاهان

سِحر ِ شیری‌رنگی نام ِ بزرگ

 

در تجلی بود.

 

با مریمی که می‌شکفت گفتم: «شوق ِ دیدار ِ خدای‌ات هست؟»
بی‌که به پاسخ آوایی برآرد

خسته‌گی باززادن را

به خوابی سنگین

فرو شد

همچنان

که تجلّی ساحرانه‌ی نام ِ بزرگ

 

 

و شک
بر شانه‌های خمیده‌ام


جای‌نشین ِ سنگینی‌ توان‌مند ِ بالی شد

 

که دیگر بارَش

 

              به پرواز

                      احساس ِ نیازی


                                  نبود.

 

 

                                             (احمدشاملو)

 

 

 

 

تاریخ : یکشنبه 9 تیر ماه سال 1387
ای شط شیرین پر شوکت من...

کاش میدانستم عزیزم! که کجای این جهان پیچاپیچ پر راز که هر روز معمای تازه ای میشکافد از آن - مثل خورشید - می تابی ومرا می نگری و دستهایت را فرشته وار بر شانه هایم میگذاری که من اینچنین آرامم و تاب دیدن رفتن جانم را به چشم خویشتن دارم!


که من اینچنین با جگر خراشیده صبورم! که من اینچنین همپای عاشقان شبگرد کوچه های خیالم زنده ام! و هر ثانیه هستی ام را با معمای زندگی آلوده میکنم و می گذرم... انچنان متین و آرام که گویی قدمهای متین تو در قدمهای من جان یافته اند! آواره گی فراموشی ترس و... بازهم زندگی.


در کجای هستی ام حلول پیدا کردی که من اینچنین مستانه میخندم! که من بیتاب نفسهای گرمت بیخواب نیستم که من اینچنین - هستم - که من هستم - که من ...



ای تکیه گاه و پناه
زیباترین لحظه های
پرعصمت و پر شکوه
تنهایی و خلوت من
ای شط شیرین پرشوکت من



ای با تو من گشته بسیار
درکوچه های بزرگ نجابت
ظاهر نه بن بست عابر فریبنده ی استجابت



در کوچه های سرور و غم راستینی که مان بود
در کوچه باغ گل ساکت نازهایت
در کوچه باغ گل سرخ شرمم
در کوچه های نوازش
در کوچه های چه شبهای بسیار
تا ساحل سیمگون سحرگاه رفتن



در کوچه های مه آلود بس گفت و گو ها
بی هیچ از لذت خواب گفتن
در کوچه های نجیب غزلها که چشم تو می خواند
گهگاه اگر از سخن باز می ماند
افسون پاک منش پیش می راند



ای شط پر شوکت هر چه زیبایی پاک
ای شط زیبای پر شوکت من
ای رفته تا دوردستان
آنجا بگو تا کدامین ستاره ست
روشنترین همنشین شب غربت تو ؟



ای همنشین قدیم شب غربت من
ای تکیه گاه و پناه



غمگین ترین لحظه های کنون بی نگاهت تهی مانده از نور



در کوچه باغ گل تیره و تلخ اندوه
در کوچه های چه شبها که اکنون همه کور



آنجا بگو تا کدامین ستاره ست
که شب فروز تو خورشید پاره ست ؟


اخوان ثالث

تاریخ : چهارشنبه 5 تیر ماه سال 1387
سهم زن

 روز مادر را به مادر نازنینم که قلبش شکست اما ایمانش نشکست با نهایت سپاس و ستایش تبریک میگم.

روز" زن" هفته " زن" و...

تمام راه به صورت زنی خیره شدم که در پشت نقاب آرایشی زیبا و لبهایی به ظاهر خندان شکسته شدن غرورش را- در میان زنان "خوشبخت و ثروتمند و شاد" دیگر پنهان میکرد و یکی یکی لوازمی که برای فروش به مترو آورده بود را به آنها نشان میداد که شاید گوشه چشمی از آنها ...

آن " زن" یک " زن " بود! یک "مادر" بود! ... نگاه من اذیتش میکرد ونهایت تلاشش را میکرد که چشمهایش من را نبینند، از خودم خجالت کشیدم و دور شدم... دور شدم...

در مفهوم " دور شدن " غرق شدم آنقدر که مسیرم را گم کردم  و " گم شدم" و باز هم تمام راههای ذهنم به تو ختم شدند! به تویی که "دور شدی" و خودم که با دورشدنت " گم شدم"...

 

سهم تو از بودن من

            خنده و شادیم

            روز و شب

              خواب و بیداریم

   جوانی ام شوق زندگانی ام

 

سهم  من از بودن تو

          خاطراتت عکسهایت

              روی قران دست خط زیبایت

                                                     قطعه سنگی بر مزارت

      برصورت قلبم عشقی با داغ

              در رگ روحم مرگ با اشتیاق

 

سهم من از رفتن تو

           ماندن و دور از تو پوسیده شدن

                                             قصه ای جذاب برای بازگو شدن

         پیراهنی با ستاره هایی بر دوش

             هم نفسم هر شب به رنگ بوی تو

                   برای درخواب با تو همراه شدن

 

روزها

                 مرثیه    مرثیه   مرثیه خواندن

شبها

                 مرثیه    مرثیه    مرثیه   نوشتن

 

در اوج ازدحام تظاهر

      فراموش شدن و نترسیدن!

 

سهم تو از ماندن من

        پرواز تا اوج بخشایش و چیدن ستاره

      گذری جاوید از عشق

            در رگ روحت

         اشکهای مرا هرشب دیدن دوباره

 

سهم زندگی چیست اما؟

       از بودن و نبودن ما؟

       قصه ای تکراری   معمایی بی پاسخ

           بهانه ای برای فراموشی برای مهرورزی

          اگر ندانند و بدانند آدمها‌ !...

 

 

تاریخ : شنبه 1 تیر ماه سال 1387
جلد دوم

نمیدونم دنبال چی دارم میگردم؟

مرگ یا زندگی؟ گاهی با این احساس که امروز میتونه روز مرگ من باشه چنان انرژی میگیرم که تمام روز سرشارم و گاهی با این احساس که امروز میتونه یه روز خوب زندگی باشه!

مرگ یا زندگی! وقتی خوب فکر میکنم میبینم فرقی هم ندارند. فاصله مرگ و زندگی به اندازه یک تار مو هست و گاهی هم به اندازه سالها تحمل کردن... 

به قول جمله معروف شکسپیر: بودن یا نبودن! مسئله اینست!

وقتی مرگ از راه رسید و تمام فرصتها تمام شداونموقع به این فکر میکنیم که زندگی اونقدرها هم سخت نبود که فکر میکردیم اما این نتیجه گیری فقط در لحظه مرگ سراغ ذهن ما میاد. درست مثل دوران دانشجویی! تاوقتی دانشجو بودیم فکر میکردیم شرایط سختی داریم - با این درسهای سخت! که هیچ کدومش هم به درد زندگی کردن نمی خوره!- با این استادهای از دماغ فیل افتاده - با این همکلاسی های بی ذوق! و گاهی پر افاده - با این غذاهای بد و هوای ۴۰- درجه و سرما و بی برقی و خاموش شدن شوفاژها و ...

اما درست روز آخری که میخواستیم تصویه حساب کنیم ناگهان نگاهمون عوض شد! انگار هممون ناراحت بودیم از اینکه باید هر چی ساخته ایم را بگذاریم و با دانشگاه و خوابگاه و ... خداحافظی کنیم! موقع خداحافظی چقدر اشک میریختیم و غصه داشتیم از اینکه - فرصت کوتاه بود!!! - ...

قصه زندگی هم همینه! روز اخر زندگی افسوس میخوریم از چشم اندازهایی که میتونستیم درآغوش بکشیمو نشد...

اما این افسوس چقدر مهمه! اصلا مهم نیست! اصلا مهم نیست!

گاهی فکر میکنم که مگه من چقدر عمر میکنم که حالا باید بهترین روزهای جوونیم اینجوری سپری شه! چرا باید سهم من از جوانی فکر کردن به مرگ و تنهایی باشه- چرا باید از تنهایی لذت ببرم؟

چرا سهم من از جوانی این شد

پنجره ای که آویختن پرده ای آنرا از من گرفت!!!

اما یکی درونم میگه نه! هنوز تمام نشده این قصه ادامه داره - بشین و ببین و نترس!

توی سررسیدم روز ۶/۱/۸۶ این یادداشتو گذاشته بودم:

 

... سه روز پیش روز عروسی ما بود و آخرین فصل کتاب زندگی من هم رقم خورد!

 

اونموقع نمی دنستم که آنروز آخرین فصل از جلد اول کتاب زندگی رقم خورد! و تازه جلد دومش شروع شده!

و حالا بی هیچ تلاشی - بی هیچ تکاپو و هیجانی و شور جوانی - زیر سایه یک درخت پیر و بلند و اما پر از شاخه های جوان و برگهای نو نشسته ام و دارم جلد دوم کتاب زندگیمو آرام آرام میخونم!

دیگه وقتی به جاهای غصه دارشم میرسم اشک نمیریزم و دیگه با شادیهاش نمیخندم!

فقط میخونم ... انگار نه انگار که این رمان زندگی خودمه! ...

راستی نویسنده کیه؟

 

پدر؟ مادر؟ من؟ تو؟ خدا؟ تقدیر؟ سرنوشت؟ ضمیر ناخودآگاه!؟ نیروی کائنات؟ امواج مغزی من و تو دیگران ؟! جامعه؟ اون راننده ای که تو رو کشت و از من گرفت؟؟؟ یا... همه با هم؟؟؟!!!

 

اون دست پنهانی که داره تند و تند مینویسه و جلو میره - کجاست؟؟؟ تو میدونی کیه؟؟؟

کسی هست که فهمیده باشه نویسنده رمان زندگیش کیه؟

 

 

تاریخ : چهارشنبه 29 خرداد ماه سال 1387
مکرر شو!

نه

تو را از حسرت های خویش بر نتراشیده ام:

پارینه تر از سنگ

ترد تر از ساقه تازه روی یکی علف.

 

تو را از خشم خویش بر نکشیده ام:

ناتوانی خِرد

 از برآمدن.

گر کشیدن

 در مجمر بی تابی.

تو را به وزنه اندوه خویش بر نسخته ام:

پرّ کاهی

 در کفّه حرمان،

کوه

 در سنجش بیهودگی.

 

تو را برگزیدهام

رَغمار غم بیداد.

 

گفتی دوستت می دارم

و قاعده   دیگر شد.

 

کفایت مکن ای فرمان «شدن»

مکرر شو

مکرر شو!

 

 

 "احمد شاملو"

 

 

تاریخ : دوشنبه 27 خرداد ماه سال 1387
تنهایی

همه میگن تنهایی وتاریکی آغاز غمه - اما من میگم تنهایی و تاریکی واسه من آغاز شادیه چون نقاب از صورتم بر میدارم و  من میمونم با تو تویی که در جان منی - راستی چقدر اون دنیا دوره و چقدر نزدیکه به من - یه جاییه توی ذهن من همین! حادثه ای در رویاهای من که انگار هیچ اثری در واقعیت نداشته و نداره و نخواهد داشت تا زمانی که من و رویاهام یکی بشیم و به هم برسیم.

عاشق تنهایی ام هستم چون تو اونجا هستی من واقعی هم اونجا هستم- تو توی این جمع نیستی...

همه مردم این شهر از شلوغی و ازدحام اینجا فراریند من اما اگه روزی این شهر خلوت شه یک ساعت هم توش نمی مونم...

چون فقط در این همه ازدحامه که میتونم غرق خودت شم بدون اینکه کسیو ببینم و بشناسم - چون فقط توی این ازدحامه که تو هستی و من هم خودم هستم !!!! توی این تنهایی و این ازدحامه که شادم.

پارادوکس شد نه؟ تنهایی و ازدحام و از هر چیزی که بین این دوحالت باشه فراری ام...

 

جغدبارون خورده ای تو کوچه فریاد می زنه

زیر دیواربلندی یه نفرجون می کنه

 

کی می دو نه تودل تاریک شب چی می گذره؟

پای برده های شب اسیر زنجیرغمه

 

دلم از تاریکی ها خسته شده

همه ی درها به روم بسته شده

 

من اسیر سایه های شب شدم شب اسیرتورسرداسمون

پابه پای سایه ها باید برم

همه شب به شهرتاریک جنون

 

چراغ ستاره من رو به خاموشی می ره

بین مرگ و زندگی اسیر شدم باز دوباره

 

تاریکی با پنجه های سردش از راه می رسه

توی خاک سردقلبم بذرکینه می کاره

 

مرغ شومی پشت دیواردلم خودشواین ورو اون ورمی زنه

تورگای خسته ی سردتنم ترس مردن داره پرپرمی زنه

دلم از تاریکی ها خسته شده

همه ی درها به روم بسته شده

 

حرفام همشون تکراریند دیگه خوندن نداره

 

 

 

تاریخ : یکشنبه 26 خرداد ماه سال 1387
بوی خاک

امروز لبریز از تنفس یک هوای تازه ام...

آخه دیشب تو اومدی به خوابم

چه دلیلی قشنگتر از حضور عاشقانه ات توی رویاهای من؟

شاهزاده سوار بر اسب و تکسوار من

 

بوی باران، بوی سبزه، بوی خاک
شاخه های شسته، باران خورده، پاک
آسمان آبی و ابر سپید
برگهای سبز بید
عطر نرگس، رقص باد
نغمه و بانگ پرستوهای شاد
خلوت گرم کبوترهای مست
نرم نرمک میرسد اینک بهار
خوش بحال روزگار

خوش بحال چشمه ها و دشتها
خوش بحال دانه ها و سبزه ها
خوش بحال غنچه های نیمه باز
خوش بحال دختر میخک که میخندد به ناز
خوش بحال جان لبریز از شراب
خوش بحال آفتاب

ای دل من، گرچه در این روزگار
جامهء رنگین نمی‌پوشی به کام
بادهء رنگین نمی‌نوشی ز جام
نقل و سبزه در میان سفره نیست
جامت از آن می که می‌باید تهی است
ای دریغ از «تو» اگر چون گل نرقصی با نسیم
ای دریغ از «من» اگر مستم نسازد آفتاب
ای دریغ از «ما» اگر کامی نگیریم از بهار

گر نکوبی شیشهء غم را به سنگ
هفت رنگش میشود هفتاد رنگ


مشیری

 

راستی نگفتی گلهایی که دیروز روی خاکت پرپر کردمو دوست داشتی نفسم؟ جدأ چه هوایی داره وقتی خودم تنهایی میام اونجا و کنار خاک تو چنبره میزنم و دوتایی با هم اونجا حالو هوامونو عوض میکنیم. من و خیال تو و شاید هم روح تو.

گر دیگران به عیش و طرب خرمند و شاد

مارا غم نگار بود مایه سرور

 

تاریخ : شنبه 25 خرداد ماه سال 1387
ماه تو

خوش به حال آمهایی که رسالت خود را در قبال عزیزان پر کشیده شان - این میبینند که سنگ قبر گرانقیمتی بر خاک آرامگاه تنشان بنهند و... رسالتی بر دوش روح خود در برابر روح عاشق آنها نمی نهند. خوش به حال آنها که بار روح خود را سنگین نمی کنند و تنها به فکر رسالت اندامشان درین دنیا هستند و بس...

شاید تو هم تعجب کردی که چرا میگم خوشا به حال آنها؟؟؟؟

پاسخش را تو میدانی...

 

اسیر است امشب ماه
در قفس تنهایی من
سرد نیست اما
گرم است و پرشور
سرشار از آیینه های تو در تو

و در آن ماه است و من


ماه من غمگینانه گله دارد از من
       - به کدامین گناه محبوسم  اینجا
           آسمان عشق کجا و این سقف کوتاه تر از بیداری کجا؟
               باز کن بندهای مرا

 

 


من اما در سکوت نگاه خویش
می پرسم از ماه این راز را:
          - آنکس که تو را داد به من
          آن بزرگ مردی که فتح کرد
          اوج مرا
          و رسید به تو
           به تو ای ماه
          و روشنی افروز شبم کرد تو را


           آنکس که یادگاری داد به من
           مهتاب تورا


         امیر مسلکی تنها
          کجاست امشب که نیست؟
          و هست و پنهانست در اشکهای ما؟

ماه در زندان و من زندانبان او
ماه از سکوت شرمسار خویش محزون
من از شرمساری روح ساکت مجنون

 صبحدمان سر زد

 ماه از قفسم پر زد

 

تاریخ : سه شنبه 21 خرداد ماه سال 1387
چی کار کنم؟

اومده بودی که کلید خوشبختی به من بدی

خودتم قفلی رو قفلها زدی و رفتی   دمت گرم 

اما واسه من با قفل و بی قفل - با کلید و بی کلید این دنیا یا اون دنیا فرقی نمی کنه در هر صورت دوستت دارم دیوونه(اون روزا تو به من میگفتی دیوونه حالا من به تو میگم ! من که صدای تو رو نمیشنوم که بهم بگی خودتی در نتیجه هر چی دلم میخواد بهت میگم تو هم میتونی حسابی با دوست و رفیقای جدیدت تو اون دنیا به من بخندی  

دوستت دارم دیوونه من

الان که تو نیستی من دیگه واسه کی کودتا راه بندازم؟؟؟ تو هم که نیستی که حکومت نظامی تو خوونه راه بندازی و کلی بخندیم به دیوونه بازیامون ... حالا که دست تو بهم نمیرسه منم تو خونه واسه تنهایی خودمو و جای خالی تو کودتا میکنم...

وای که چقدر دلم واسه اون روزها تنگ شده .... دیدی آخرش از دست منو دیوونه بازیهام راحت شدی؟؟؟

بهتره این پستو همین جا تمام کنم قبل از اینکه رنگش عوض شه