مستند حیات وحش (حیات)
محبوبترین و جدیدترین مستند جهان کیفیت عالی زیرنویس فارسی اورجینال |
سریال آشنایی با مادر
4 فصل کامل با زیر نویس فارسی !! نسخه خانگی و کامپیوتری DivX |
|
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
|
|
همه ذرات جان پیوسته با دوست
همه اندیشه ام اندیشه اوست
+++
نمی بینم به غیر از دوست اینجا
خدایا این منم یا اوست اینجا ؟...
فریدون مشیری
تصور کن اگه حتی تصور کردنش سخته جهانی که هرانسانی تو اون خوشبخته خوشبخته
جهانی که تو اون پول ونژادو قدرت ارزش نیست جواب همصداییها پلیس ضِد شورش نیست
نه بمب هستهای داره، نه بمبافکن نه خمپاره دیگه هیچ بچهای پاشو روی مین جا نمیزاره
همه آزاده آزادن، همه بیدرد بیدردن تو روزنامه نمیخونی، نهنگا خودکشی کردن
جهانی را تصور کن، بدون نفرت و باروت بدون ظلم خود کامه، بدون وحشت و تابوت
جهانی را تصور کن، پر از لبخند و آزادی لبالب از گل و بوسه، پر از تکرار آبادی
تصور کن اگه حتی تصور کردنش جرمه اگه با بردن اسمش گلو پر میشه از سرمه
تصور کن جهانی را که توش زندان یه افسانهس تمام جنگهای دنیا، شدن مشمول آتشبس
کسی آقای عالم نیست، برابر با هماند مردم دیگه سهم هر انسانِ تن هر دونهی گندم
بدون مرزو محدوده، وطن یعنی همه دنیا تصور کن تو میتونی بشی تعبیر این رویا
شاعر یغما گلرویی
پی نوشت: دنبال یه عکس مناسب می گشتم برای این پست...
عکسهایی که از صحنه های جنگ ثبت شده به حدی دردناک بود که ترجیح دادم این تاثر را منتقل نکنم
تنها در بی چراغی شب ها می رفتم.
دست هایم از یاد مشعل ها تهی شده بود.
همه ستاره هایم به تاریکی رفته بود.
مشت من ساقه خشک تپش ها را می فشرد.
لحظه ام از طنین ریزش پیوندها پر بود.
تنها می رفتم، ریزش پیوندها پر بود.
تنها می رفتم، می شنوی؟ تنها.
من از شادابی باغ زمرد کودکی براه افتاده بودم.
آیینه ها انتظار تصویرم را می کشیدند،
درها عبور غمناک مرا می جستند.
و من می رفتم، می رفتم تا در پایان خودم فرو افتم.
ناگهان، تو از بیراهه لحظه ها، میان دو تاریکی، به من پیوستی.
صدای نفس هایم با طرح دوزخی اندامت در آمیخت:
همه تپش هایم از آن تو باد، چهره به شب پیوسته!
همه تپش هایم.
من از برگریز سرد ستاره ها گذشته ام
تا در خط های عصیانی پیکرت شعله گمشده را بربایم.
دستم را به سراسر شب کشیدم،
زمزمه نیایش در بیداری انگشتانم تراوید.
خوشه فضا را فشردم،
قطره های ستاره در تاریکی درونم درخشید.
و سرانجام
در آهنگ مه آلود نیایش ترا گم کردم.
***
میان ما سرگردانی بیابان هاست.
بی چراغی شبها، بستر خاکی غربت ها، فراموشی آتش هاست.
میان ما« هزار و یک شب » جست و جوهاست.
*****
سهراب سپهری (روحش شاد)

فرود آ پیامبر
بر من نازل شو!
و چشم بربند بر حقارتم!
که این شهر زاد قصه گوی شب کوچه ها
کولی خانه به دوشی ست شرمسار
پیش پایت
فرود آ
و چشم بربند بر حقارتم
که من فقیرم
ناتوانم از ایستادن
در برابر شبیخون حجم عشق تو
در وحی جانانه خدا
پ.ن: شاید خدا قصه اتو از نو نوشته باشه
نکـند موسـم سـفر باشد ساربان خفته، بی خبر باشد
بـوی بـاران تـازه می آید نکند بوی چـشـم تـر باشد
سخنی از وفا شنیده نشد نکند گـوش خـلق کـر باشد
نکند عشق در برابر عقل دسـت ، از پـا دراز تر باشد
نکند در قلمـرو احـساس کاسـه از آش داغ تـر باشد
نکند پرده چون فـرو افـتد داسـتان ، داسـتان زر باشد
زیراین نیم کاسه های قشنگ نکـند کاسـه ی دگـر باشد
دخـتر گلـفـروش مـا نکـند یـار لات سـر گـذر باشد
نکند قـصه ی گل و بلبل هـمه پـایینـتر از کمر باشد
نکند آنکه درسِ دین می داد از خدا ، پاک بی خبر باشد
این زمین روی شاخِ گاوی بود نکند روی گـوشِ خـر باشد
همچو دروازه بود یک گوشش نکـند دیـگریـش ، در باشـد
نکند خطبه های قطره ی آب در دلِ سنـگ، بی اثـر باشد
نکـند گـفـته هـای آیـیـــنه از دهـانــش بـزرگـتر باشـد
ایستادن چو سرو در این باغ نکـند پاسـخـش تـبر باشـد
نکـند نان به نرخِ روز شـود چامه کبریتِ بی خطر باشد
نورِ « کیوان » در آسمانِ شب
نکـند پـوچ و بـی ثـمر باشـد
پی نوشت: .....
بازهم نقطه چین!
فرشته آمده بود پیروز
از جنگ تن به تن با ابلیس سیاه
پنجه در پنجه ی ابلیس
چشم در چشم وحشی ابلیس...
وقتی به درگاه خدا برگشت درآسمانها
پیروزبود و شادمان
از این پیروزی سخت بدست آمده !
اما
تنش کبود بود از ضربه های مشت ابلیس سیاه!
انقدر کبود که خدا هم نشناختش
خدا هم نشناختش...
از آن روز دیگر کسی
صدای فرشته را نشنید
نه می خندید – نه گریه می کرد
پشت درگاه خانه خدا در آسمانها
آرام
صبور
و لبریز از سکوت...
زمستان می رود اما ذغال اندوز دستانش سیاه است
مقنی هر چه ماهر عاقبت در عمق چاه است
+++
تنور نان به نرخ روز خور ها داغ داغ است
دماغ کاسه لیسان طمع جو چاق چاق است
+++
در این آشفته بازار دروغ و کج نمایی چابلوسان
همه تایید کردند ماست هم گاهی سیاه است
+++
در این بازار مکاره چنان مستند ز قدرت خدعه بازان
که گویی غافلند بالاترین مکارهستی خالق روز جزا است
+++
خدا ترسان شجاعند و حقیقت گو به دور از هر ریایی
خداوند جلوه حق است و حق گو را پناهست
+++
خدایا شجاعت را مگیر از من که گر تنها بمانم در همه عمر
به از صدها رفیق لال در روز صدا است
(مریم عارف)
تصویر مبهم یک گندمزار
دربوم نقاشی رویاهایم
گندمزاری در میان نوازشهای باد
با درخشش سرد شعله های خورشید داغ
+++
یک رویای تکراری
باز هم پژواک سرود فرشتگان
در میان انگشتهای خدا!
+++
اشک بر گونه شاعری لغزید
و نقاشی غریب
تصویر بارش پرنعمت اشک
کشید بر دشت
+++
شاعری اشک می ریخت پر سوز و گداز
و نوازش می کرد انگشتهای خدا
احساس گرم اش را
چه بی نیاز!
(و فرمان بی قافیه "ایست!" جان می داد بر لبانش)
+++
تصویر مبهم یک رنگین کمان
خط خطی های یک ذهن نا آرام
قدمهای سنگین و پر صلابت پیامبر
از یک سو
من و حسرت یک بوم نقاشی
و عطش یک بیت شراب
از سوی دیگر
+++
پلکهایم سنگین است خدایا
میان چشمهای من و قدمهای او
تاریست از جنس نور!
بنواز خدایا!
یک نت تا وصل
یک نت تا جنون
+++
تصویر مبهم یک گندمزار
انعکاس زمزمه فرشتگان در گوش جان
نم نم باران و رنگین کمان
و سایه دخترکی آنجا
در دور دستی چه نزدیک!
با دستهایی لبریز از نوازش یک عشق ناب
چشم دوخته بر رد پای غرورش بر باد
دل خونین و لب خندان
و دستانی پر از خوشه های گندم رایگان...

مانده تا برف زمین آب شود.
مانده تا بسته شود این همه نیلوفر وارونه چتر .
ناتمام است درخت
زیر برف است تمنای شنا کردن کاغذ در باد
و فروغ تر چشم حشرات
و طلوع سر غوک از افق درک حیات .
***
مانده تا سینی ما پر شود از صحبت سنبوسه و عید .
در هوای که نه افزایش یک ساقه طنینی دارد
و نه آواز پری می رسد از روزن منظومه برف
تشنه زمزمه ام
...
پس چه باید بکنم
من که در لخت ترین موسم بی چهچه سال
تشنه زمزمه ام ؟
***
بهتر آن است که برخیزم ...
(سهراب سپهری)
بلبلی برگ گلی خوش رنگ در منقار داشت
و اندر آن برگ و نوا خوش نالههای زار داشت
گفتمش در عین وصل این ناله و فریاد چیست
گفت ما را جلوه معشوق در این کار داشت!
خیز تا بر کلک آن نقاش جان افشان کنیم
کاین همه نقش عجب در گردش پرگار داشت
گر مرید راه عشقی فکر بدنامی مکن
شیخ صنعان خرقه رهن خانه خمار داشت
چشم حافظ زیر بام قصر آن حوری سرشت
شیوه جنات تجری تحتها الانهار داشت
(حافظ)
پی نوشت: این دوتا شعر ظاهراً ربطی به هم ندارند اما حس من با هردوتاشون تلفیق شده!
ناتمام است درخت...
شنبه روز بدی بود روز بی حوصلگی وقت خوبی که می شد غزلی تازه بگی
اما این غزل از صبح که چشمامو باز کردم قافیه نداشت
مدام توی ذهنم دنبال دلیلش می گشتم اما نبود
ساعت 5 عصر بود. شایدم دیر تر. نمی دونم کی بود؟ اصلا چه فرقی می کنه کی بود؟ وقتی تمام شهر میدان جنگه! و جلوی چشمات خواهرها و برادرهاتو وحشیانه می زنند و می کشند
اما ساعت 5 عصر بود هوا خیلی داغ بود
نمی دونم چرا این روزها مدام توی حرفهام کلمه" نه" بکار میبرم شاید یه جور انکار ذهنمه از چیزهایی که میبینم
هنوز نتونستم تصویر دختریو که جلوی چشمای پدرش کشته شد و خون از تمام صورتش جاری شد را باور کنم
هنوز ذهنم دنبال انکاره و خیال پردازی!
رویایی را در ذهنم دنبال می کنم که اون دخترک عشق همون پسری بود که همین چند روز پیش کشته شد و به یادبودش ماشین عروس با روبانهای مشکی توی کوچه ها می چرخید و تلختر از زهر بوق بوق کنان اشک می ریخت... اما نه! خودمو از این رویای پوچ بیرون می کشم
به خودم تشر می زنم که تودیگه چرا؟! تو که میدونی ! تو که خوب میدونی اینها خیالات پوچ و مضحک و بچگانه یه دختر بچه است که تاحالا "مرگ" را نچشیده ! نه تو ! نه تو...
واقعا چه فرقی می کنه که ساعت چند بود وقتی ده روزه که توی چشمای کسی که دوستش داری و دوستت داره فقط نگرانی میبینی نه عشق نه شور نه هیجان
چه فرقی می کنه که کجا بود واصلا چی شد؟!!
چه فرقی میکنه اونموقع ساعت چند بود وقتی الان ساعت 11 شب شده و من دارم تند و تند بدخط و زشت و مبهم فقط می نویسم که آروم بشم که فکر نکنم به اینکه موبایلها قطع شده
ده شبه که موبالیهارو از ساعت مشخصی قطع می کنند و من امشب هم ازش بی خبرم
چقدر بد خط شدم!
واقعا سرگذشت هر کدوم از ما برای خودش شاهنامه ایه خوندنی
ساعت 5 بود یا 6؟ هر جوری که بود ماشین گیر اوردم و سوار شدم و دور شدم هر چند که دلم در تب و تاب نگرانی میسوخت
خداحافظی خوبی نبود
نه اصلا خوب نبود اما بهتر از این هم نمی شد
راننده با سرعت زیاد می رفت. میرفت که فقط دور بشه. انگار هیچ کس نمی خواد قبول کنه یا باور کنه که خون اینا داره حروم میشه
نه انقلابی در کاره و نه مقصد مشخصی
عصبانی ام
از کنار پارک پردیسان که رد شدم بادبادکها را دیدم که شادمانه پرواز می کردند با پاهای بسته!
فکر می کردم به سرنوشت بادبادکهایی که به کابل برق گره می خورند. سرنوشتی شبیه کدوم از آنها؟
کدام یکی؟
کسانی که الان شکنجه می شوند تا شرفشان را بفروشند یا کسانی که بی گناه کشته شدند. در سکوت کشته شدند؟
شعار یکی از شعار دهنده ها اومد توی ذهنم ایران شده فلسطین ...
باز هم بد خط شدم
باز هم اشیاء جون گرفته اند ...
باز هم...
شراب تلخ می خواهم که مرد افکن بود زورش
که تا یک دم بیاسایم ز دنیا و شر و شورش...
مثل شبنم که نشست بر تن گل- اشکهایم می چکید بر روح تو - و تو قدیس وار باز شکفتی سایه ی گلبرگهایت را - و اینگونه بود که اشکهای من شادمانه سرازیر شدند و بر خاک پای روح تو غلطیدند و آرام آرام فرو رفتند و به ریشه رسیدند! ریشه گل خوشبوی جان تو!
من عاشقم !
عاشق گلی که خدا کاشت در روح تو...
