لحظه ای سکوت به احترام پدرم
که خون در دلش جوشید و لرزید و بر روحش چکید اما خم نشد
چون کوه اتشفشان رنجش گداخت اما فرو نریخت...

یک لحظه سکوت به احترام لبخندت و به احترام خون پایمال شده ات که به بهای پشیزی فروخته شد!!!
لحظه ای سکوت به احترام تو که پا به پای من می جنگی با سرنوشتی که با عشق شروعش کردی و با داغ تمامش کردند!!!
ودستهای کوتاه تو و من! ...
لحظه ای سکوت به احترام مادرم وشعر باگذشتش که امروز بهترین بهانه است برای هدیه دادنش به تو:
امیر عشق بود آنکه
نگاهش میدرخشید از زلالی
لبش بارغزل بود و دو چشمش
به اندک حزن و شادی
بود جاری
بزد اتش خلق آن پرستوی مهاجر
که آن یکساله داماد
رفت تا عرش الهی
طلب کن چشم حق بینتا بگیریم عبرت
ازین عمر کوتاه
که شاید ساعتی دیگررسد
نوبت به دیدار الهی
زخود بینی به جز حسرت نمی ماند وقت رفتن
عجل کن در حسابت
کین اجل ناگه زند
بانگ جدایی






دمت گرم
در نتیجه هر چی دلم میخواد بهت میگم تو هم میتونی حسابی با دوست و رفیقای جدیدت تو اون دنیا به من بخندی 
